تبليغاتX
CATICEF

CATICEF

مجله حمایت از گربه های بی سرپرست دنیا

بچه ها یاد می گیرند
نویسنده : مهشید - ساعت 18:36 روز شنبه 25 تیر1390
 
 

 

سکانس اول:

روز - خارجی - خیابان ( پیاده رو )

مادر جوان دست پسر بچه ۶ تا ۷ ساله ای را گرفته، با قدمهای بلند پیاده رو را طی می کند تا پسرش را به مدرسه برساند. پسر بچه از روی کنجکاوی اطراف را نگاه می کند و گاها از مادر عقب می ماند پس به ناچار چون دست در دست مادر دارد به دنبال او کشیده می شود. در این حین پسر بچه در میان شمشادهای حایل پیاده رو بچه گربه کوچکی را می بیند که به حالت نیم خیز خود را در بین انبوه شاخه ها مخفی کرده است. یکی از چشمان او حفره ای خون آلود و چرکین است گویی شاهکاری است از تفنگ بادی بچه ها. بچه گربه لاغر تر از آن است که صدایی بکند ولی با دیدن پسر بچه دهان کوچک خود را اندکی باز می کند. پسر دست خود را از دست مادر بیرون کشیده و به سمت بچه گربه می دود. کنار شمشادها روی دو زانو می نشیند و به بچه گربه نگاه می کند با ترس و احتیاط دستش را به سمت گربه که حالا می داند مریض و نحیف است می برد اما قبل از اینکه دستانش با او تماسی پیدا کنند دستان مادر او را از زمین نیم متر بلند می کند و به سمت خود می کشد." چه کار داری می کنی؟ بیا، نمی بینی کثیفه؟ مریض می شی نزدیکش نشین، اه اه ببین شلوارتو چکار کردی؟ سر زانوهات همه خاکی شدن؟ بچه مگه تو عقل نداری؟ چرا اینقدر منو اذیت می کنی؟ الان می یام به معلمت می گم . . .

بچه تا رسیدن به مدرسه به بچه گربه و حرفهای مادر فکر می کند  . . .

 

سکانس دوم:

روز - خارجی - خیابان ( همان پیاده رو ساعتی بعد )

مرد جوان همراه پسر بچه ۷ تا ۸ ساله ای پیاده رو را به سمت مدرسه طی می کنند. پدر و پسر هر دو بچه گربه مریض و کثیفی را می بینند که زیر شاخه های شمشاد کنار پیاده رو خود را مخفی کرده. هر دو به هم نگاه می کنند و به سمت بچه گربه می روند، پسر بچه قصد دارد به گربه دست بزند اما پدر مانع می شود. از توی کیف مدرسه پسر، دفتری را بیرون آورده و برگی از آن جدا می کند. تکه ای از ساندویچ نان و پنیر تغذیه پسرش را روی آن می گذارد و بین شمشادها قرار میدهد. در ثانیه ای تکه های نان به همراه پنیر بلعیده می شوند. تکه دیگری نان تا جایی که لقمه کوچک تماما سهم بچه گربه می شود، بچه گربه که حالا جانی گرفته به خود تکانی داده و جلوتر آمده است. حالا می تواند حرکتی کند و برای خوردن و آشامیدن و سرپناه دنبال جای جدیدی باشد. پدر و پسر به هم لبخند می زنند و خاک از لباس می تکانند.

بچه تا رسیدن به مدرسه به پدر و کار او فکر می کند . . .

 


 
 
خدای هشتاد و نه!
نویسنده : مهشید - ساعت 17:47 روز پنجشنبه 26 اسفند1389
 
 

سلام خدا

چطوری؟! ما بنده هات خوبیم. یعنی سعی می کنیم خوب باشیم. اصلا گاهی خوبیم گاهی بدیم. البته تو که خودت از احوالات ما آگاهی! دیگه گفتن نداره. خدایا مرسی که تو سال ۸۹ مراقب ما بودی. مرسی که مراقب حیوونا بودی. فقط کاش واسه ببر سیبری و ۱۴ تا شیر بی زبون و اون گربه هایی که ماشین بهشون زد و اون سگایی که گلوله کشتشون و . . . یه کم وقت بیشتری داشتی. واسه مهران کوچولو که تازه به دنیا اومده ولی مامانش سرطان گرفته یهویی و گفتن تا یه سال دیگه بیشتر نمی مونه هم کاش یه وقت بیشتری می دادی تا از آب و گل در می اومد طفلی. همه خاورمیانه رو هم که جنگ و آدمکشی گرفته و همه پیروان حضرت محمد دارن از خجالت هم درمیان. بکش بکش و بزن بزن. عینهو زمان اعراب جاهلیت. عینهو همین دیروز پریروزا که تو ایران جوونا کشته می شدن یا یکمی عقب ترش مثلا هفته های قبلش که بازم مردم کشته می شدن و ۲۲ بهمن و انقلاب و اینا . . . این آخری هم که زدی ژاپنو ترکوندی و کلی آدم بیچاره رو بی خونه و فامیل کردی رفت. هنوزم دست از سرشون بر نداشتی و هی پس لرزه و آتشفشان و کوفت و . . .  اصلا من نمی دونم چرا ازت تشکر کردم اولش! راستش حالا که خوب فکرشو می کنم می بینم تو باید از ما تشکر کنی! از ما که اینهمه صبوریم و هیچی نمی گیم. اصلا باید ازمون عذرخواهی هم بکنی!!! چیه؟ چطور ما تا یه اشتباه می کنیم باید صدبار توبه کنیم و به غلط کردن بیفتیم ولی تو اینهمه بلا سر بنده های بیچارت آوردی و بازم داری می یاری ما هیچی نگیم؟! اصلا همه بنده هاتو فراموش کردی رفتی پی کار و بارای خودت. معلوم نیست سرت کجا گرمه که هرچی ما عجز و لابه می کنیم به درگاهت صدا به صدا نمی رسه. اصلا یهویی بیا هممونو بزن با همون خاک که خودت مارو ازش ساختی یکسان کن بریم پی کارمون دیگه! . . .

خدایا! حواست بهم جمع شد؟ حتما باید داد زد تا نگام کنی؟! می دونی که هممون اون ته مهای قلبمون دوست داریم. یعنی چاره دیگه ای هم نداریم. خودت یه تیکه از خودتو یواشکی جاگذاشتی تو قلبامون که وقتی از همه جا کنده شدیم و دیگه به آخرش رسیدیم اون تیکه رو روشن کنی تا سرمون بره بالا و دستامون تو هم قفل شه و اون دوتا چشمه های جوشان وجودمون بجوشه از چشامون بزنه بیرون و از ته دل بگیم: < خداآآآآ  >. آره دیگه حال می کنی با این حال و هوای ما. راستشو بخوای خودمونم حال می کنیم! یه جورایی خالی می شیم دیگه.

 حالا دعوا بسه! مثل همه دفعه های پیش. قهر آشتی، قهر آشتی، قهر آشتی! خدایا! جون اون بنده های عزیز کردت، جون خودت! این سال جدید بهتر از قبلی باشه. هیچ بچه ای بی پدر و مادر نشه. هیچ پدری محتاج نشه، هیچ زنی کانون گرم خونوادشو از دست نده. هیچ بنده ای بی سرپناه و جا و غذا و محبت نمونه.خدایا به داد همه ما برس. چه آزاد باشیم و چه در بند، فراموشمون نکن. مرهمی داشته باش برای قلب مادرانی که جووناشونو در سالهای گذشته در راه آزادگی از دست دادن. و همینطور صبری بده به کسانی که عزیزانشون در حبسن یا ازشون بی خبرن. اون کنار منارا هم اگه تونستی گوشه چشمی به حیوونای زبون بسته داشته باش مخصوصا تو این مملکت گل و بلبل! نذار چشم حامیان حیوانات و محیط زیست هرروز اشک و خون باشه و در نهایت " خدای خوب من، هواتو دارم، هوامو داشته باش".


 
 
14 گلوله به وجدان ما شلیک شد. چه کردیم؟
نویسنده : مهشید - ساعت 14:26 روز سه شنبه 28 دی1389
 

 

به میله ها نگاه می کنم. به میله ها که تمومی ندارن. میله های یک قفس به اندازه دنیای کوچیک من که همه چیز دنیای من رو راه راه کرده. منی که سلطانم، یا شاید روزی بودم، زمانی، جایی، در سرزمینی دیگه که حتما اینجا نبوده. میله ها و این قفس سرد سهم من از تمام چیزهاییه که یک سلطان می تونه داشته باشه. نمی دونم من سردم یا این موزاییکها که سالها بستر من بوده. توان بلند شدن ندارم ولی فرقی هم نمی کنه. جایی برای رفتن نیست. جنگلی نیست که غرش من درش طنین افکن بشه، بز و قوچ و مرالی نیست که از من واهمه داشته باشه، تفریح من دویدن به دنبال بچه گوزنها و خرگوش های وحشی کنجکاو نیست. لبهای خشک شده و عطش عجیب من رو هیچ شر شر چشمه ای سیراب نمی کنه. من بدنیا اومده قفسم و بزرگترین آرزوم سیر بودنه. گرچه از زندگی سیرم. به تو نگاه می کنم که از ورای این راه راه تا ابدیت به من خیره شدی. با هراونچه که در دست داری که سردی و خشونت ازش لبریزه. نگاهت نه به مهربونیه تیمارگره نه به تلخی بازدید کننده ها. منجمد و عاری از احساسه. از نوعی دیگس که برام آشنا نیست. واین درد که در وجودمه، که روده ها و تموم اجزای داخل بدنم باهاش درگیره. نگاه کردن به تو درد رو برام آشناتر می کنه. جسم سرد رو به طرف من نشانه می گیری، احساس خطر تنها چیزیه که بلدم چون در خون من بوده و از اجدادم به من ارث رسیده. از تو باید بترسم؟ چه انتظاری داری؟ بلند شم و به سمتت بدوم؟  فرار کنم؟ چند قدم؟ به کجا؟ غرش کنم؟ مگر تو از من چقدر دوری؟ تنها کاری که تو به من اجازه می دی اینه که چشمای پر از درد و ترسم رو بهت نشون بدم. احساسم، همون آخرین احساسهایی که از شیر بودنم در من هست، به من هشدار می دن که این آخر خط یک سلطانه. این همون وقتیه که قراره دنیای راه راه من به پایان برسه. به خورشید نگاه می کنم که گرمتر از نگاه توئه، گرم می شم. سبک، بی وزن و خواب شیرینی که همیشه آرزو داشتم به سراغم میاد. مطمئنم روزی، زمانی، جایی در سرزمینی که حتما اینجا نیست، من یک سلطان واقعی خواهم شد . . .   

 

 

شب آمد مرا وقت غریدن است
 گه کار و هنگام گردیدن است
 به من تنگ کرده جهان جای را
 از این بیشه بیرون کشم پای را
 حرام است خواب
بر آرم تن زردگون زین مغاک
 بغرم بغریدنی هولناک
که ریزد ز هم کوهساران همه
 بلرزد تن جویباران همه
 نگردند شاد
 نگویند تا شیر خوابیده است
 دو چشم وی امشب نتابیده است
 بترسیده است از خیال ستیز
نهاده ز هنگامه پا در گریز
 نهم پای پیش
منم شیر ،سلطان جانوران
 سر دفتر خیل جنگ آوران
 که تا مادرم در زمانه بزاد
 بغرید و غریدنم یاد داد . . .

. . .

( نیما یوشیج)

 



 
 
فرهنگ لغات گربه ها!!!
نویسنده : مهشید - ساعت 13:49 روز سه شنبه 14 دی1389
 

Cat Translation Dictionary

miaowbu Feed me.
meeow Pet me.
mrooww I love you.
Miioo-oo-oo I am in love and must meet my betrothed outside beneath the hedge. Don't wait up.
mrow I feel like making noise.
rrrow-mawww Please, the time is come to tidy the cat box.
rrrow-miawww I have remedied the cat box untidiness by shoveling the contents as far out of the box as was practical.
miaowmiaow Play with me.
Miaowmioaw Have you noticed the shortage of available cat toys in this room?
mmeww I believe I have heard a burglar.  If you would like to go and beat him senseless, I shall be happy to keep your spot in the bed warm.
mioawmioaw Since I can find nothing better to play with, I shall see what happens when I sharpen my claws on this handy piece of furniture.
raowwwww I think I shall now spend time licking the most private parts of my anatomy.
mrowwwww I am now recalling, with sorrow, that some of my private parts did not return with me from that visit to the vet.
Roww-maww-roww I am so glad to see that you have returned home with both arms full of groceries. I will now rub myself against your legs and attempt to trip you as you walk towards the kitchen.
gakk-ak-ak My digestive passages seem to have formed a hairball. Wherever could this have come from? I shall leave it here upon the carpeting.
mow Snuggling is a good idea.
moww Shedding is pretty good, too.
mowww! I was enjoying snuggling and shedding in the warm clean laundry until you removed me so unkindly.
mroow I have forced my body into a tiny space in order to look cute. How'm I doin?
Miaow! Miaow! I have discovered that, although one may be able to wedge his body through the gap behind the stove and into that little drawer filled with pots and pans, the reverse path is slightly more difficult to navigate.
Mraakk! Oh, small bird! Please come over here.
ssssRoww! I believe that I have found a woodchuck or similar small animal.  I shall now act terribly brave.
mmmrowmmm It is certain that the best tasting fish is one you have caught yourself.
mmmmmmm If I sit in the sunshine for another hour or so, I think I shall be satisfied.
Mreoaw Please ask room service to send up another can of tunafish.
Mreeeow Do you serve catnip with that?
Miaooww! Mriaow! Since you are using the can opener, I am certain that you understand the value of a well-fed and pampered cat. Please continue.
Mrrrrrrrrrrroooooooww Hold me, I am tired (submitted by Madeline)


 
 
گربه شنی
نویسنده : مهشید - ساعت 9:20 روز جمعه 7 آبان1389
 
 

گربه شنی (نام علمی: Felis margarita) گربه‌سان کوچکی است که در مناطق شن‌زار بیابانی آفریقای شمالی، عربستان، آسیای مرکزی، ایران و پاکستان زندگی می کند.

طول سر و تنه به‌طور میانگین ۵۰ سانتی‌متر و دم ۲۸ سانتی‌متر است. ارتفاع بدن در ناحیهٔ شانه ۲۴ تا ۳۰ سانتیمتر و میانگین وزنش ۲٫۷ کیلوگرم است.

گربه شنی کمی از گربه‌های خانگی بزرگتر است، سری پهن، گوش بزرگ و دست و پای کوتاه دارد و در کف پنجه‌ها موهای بلند قهوه‌ای یا سیاه دارد که آن‌ها را از گرمای شدید کویر حفظ می‌کند و با پراکندن وزن بدن موجب می‌شود تا به‌خوبی بر روی شن‌های روان حرکت کنند. رنگ موهای پشت زرد، و با نوارها و خال‌های نسبتا تیره، ولی زیر بدن سفید می‌باشد. شنوایی فوق العاده قوی دارند که حتی امواج ماورای صوت ناشی از حرکت جانوران در زیرزمین را هم دریافت می‌کند.

این گربه بیشتر مناطق استپی و بیابانی را برای زیست انتخاب می‌کند. این گربه در ایران در پارک ملی کویر، مناطق جنوبی کویر لوت در استان کرمان، محدودهٔ دو شاخ در منطقه حفاظت شده توران در استان سمنان، پناهگاه حیات وحش بختگان، منطقه حفاظت شده بهرام گور و منطقه شکار ممنوع دره باغ بوانات در استان فارس، غرب منطقهٔ شکار ممنوع عباس‌آباد نائین و منطقهٔ حفاظت شده موته در استان اصفهان زیست می کند، دشت ترکمن صحرا و نواحی شمالی خراسان رضوی دیده شده‌است. پراکنش جهانی هم شامل شمال آفریقا، عربستان تا ترکمنستان می‌شود.

 

درباره رفتار این گربه اطلاعات ناچیزی در دست است. عمدتاً شبگرد است و روزها در لانهٔ خود که به طور عمودی بر زمین حفر کرده یا زیر بوته‌ها و شکاف سنگ‌ها استراحت می‌کند، با آنکه روی زمین فعالیت می‌کند اما به خوبی می تواند از درخت بالا رود. پس از غروب به شکار جوندگان، مارمولک‌ها، پرنده‌ها و حشرات می‌رود. البته خوراک اصلی وی جوندگان کوچک همچون جربیل، پامسواکی و همستر است. گربه شنی در بین کوچ‌نشینان صحرای آفریقا به‌دلیل مهارتش در شکار مار معروف است. هرچند فوق‌العاده درنده‌خو است اما در اسارت بسیار رام و سربه‌راه است.

جز در هنگام جفت‌گیری تنها زندگی می‌کند ولی با وجود انزواطلبی شدید قلمروطلب نیست. با توجه به اینکه تمام آب مورد نیاز بدن خود را از غذایش به دست می‌آورد از منابع آبی دوری می‌گزیند. انسان، پرندگان شکاری، گرگ‌ها و مارها دشمنان طبیعی اویند.

منبع: ویکیپدیا


 
 
بدون شرح!
نویسنده : مهشید - ساعت 13:13 روز پنجشنبه 11 شهریور1389
 
 

 

 


 
 
خودمان از خودمان انداختیم!!!
نویسنده : مهشید - ساعت 12:43 روز سه شنبه 12 مرداد1389
 
 

 

یک گربه عکاس که از حدود یکسال و نیم قبل شروع به عکاسی کردن کرده است، علاوه بر سایت شخصی و برگزاری نمایشگاه‌های عکس بیش از 10 هزار طرفدار در فیس بوک دارد.

به گزارش خبرگزاری مهر، مایکل کراس و همسرش دایردر، صاحبان این گربه هنرمند هستند. ایده عکاسی کردن این حیوان حدود یک سال و نیم قبل به ذهن مایکل رسید و از همان زمان یک دوربین عکاسی که به طور خودکار هر دو دقیقه یکبار عکس می‌گیرد را به گردن این گربه انداخت و به این ترتیب توانست دنیا را از نگاه این گربه 5 ساله به انسان‌ها نشان دهد.

این اقدام با چنان موفقیتی همراه بود که خانواده کراس تاکنون دو نمایشگاه عکس را با عکس‌های این گربه که «کوپر» نام دارد برگزار کرده‌اند. بیش از 100 هزار نفر از نمایشگاهی که «کوپر» به مدت 6 ماه در موزه تاریخ طبیعی شیکاگو برگزار کرده بود، بازدید کردند.

 



بر اساس گزارش لاستمپا، این گربه که سایتی با عنوان «کوپر؛ گربه عکاس» دارد که در آن آخرین اخبار مربوط به فعالیت‌های هنری گربه منتشر می‌شود. صفحه‌ای نیز در شبکه اجتماعی فیس بوک به خود اختصاص داده است و به این ترتیب به یک شخصیت جهانی تبدیل شده است.

عکاسی از سگ همسایه پشت پنجره


آسمان از میان درختان

 

منبع:http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=111510

 


 
 
فرشته نجات باشید!
نویسنده : مهشید - ساعت 17:49 روز یکشنبه 6 تیر1389
 
 

حتما شما که مثل من در ایران زندگی می کنید تا حالا شاهد صحنه برخورد ماشین با گربه ها بودین. یا جان دادن گربه ای رو که چند لحظه قبل راننده بی ملاحظه ای باهاش برخورد کرده و اونو بی خیال به حال خودش رها کرده دیدین. در اطراف ما روزانه خیلی از این اتفاقها می افته. ضربه روحی دیدن این صحنه ها برای دوست داران حیوانات خیلی زیاده اما باید دید که در اینجور مواقع بهترین کار چیه. خیلی از مواقع گربه هنوز سالمه ولی به علت شدت جراحت نمی تونه بدنش رو تکون بده و خودش رو از سطح جاده دور کنه. گاهی اوقات هم گربه باردار بوده و شاید توله زنده در شکم داشته باشه. به نظر من بهترین کار دراین مواقع اینه که به شک وارد شده از دیدن این صحنه غلبه کنیم و به حیوان صدمه دیده تا اونجایی که امکان داره کمک کنیم. من چند تا راه رو پیشنهاد می کنم که شاید در اینجور مواقع کارساز باشه.

 

اول اینکه اگر ماشین دارین ماشین رو قبل از گربه صدمه دیده نگهدارید و فلاشرها رو روشن کنید تا ایجاد تصادف نشه. بعد از اینکه مطمئن شدین خیابون برای پیاده شدن شما امن هست از خودرو پیاده شین.

اگر ماشین نداشین صبر کنید تا خیابون خلوت بشه بعد وارد عمل بشین. البته اینها برای خیابونهای فرعی و خلوت جواب میده نه اتوبان!!!

قبل از اینکه هرکاری انجام بدین مطمئن بشین که گربه هنوز زنده هست. می تونین از بالا و پایین رفتن شکمش از این موضوع مطمئن بشین. (اگر گربه باردار باشه شکمش برآمده هست.)

در صورت امکان حیوان رو اصلا جابه جا نکنید. چون ممکنه استخوان های شکسته آسیب بیشتری رو به اندامهای ظریف اون وارد کنن.

برای جابجا کردن حیوان باید از یک سطح صاف استفاده کنید. اگر اتومبیل دارید از کفپوش لاستیکی کف ماشین در غیر اینصورت یک تکه کارتن، پلاستیک محکم یا هرچیز تخت دیگه ای که حرکت حیوان رو به حداقل برسونه استفاده کنید.

حیوان صدمه دیده رو بلافاصله به نزدیک ترین دامپزشکی برسونید. اگر حیوان صدمه بسیار جدی دیده و ظاهرش اینو تایید می کنه که امیدی به نجاتش نیست، حداقل کاری که می شه کرد اینه که اونو از سطح خیابان به کنار جدول یا داخل باغچه پیاده رو بکشونید تا مجددا توسط راننده دیگری له نشه.

امیدوارم هیچوقت شاهد چنین صحنه هایی نباشین اما اگر هم بودین، شما فرشته نجات یک حیوان بی پناه باشین.

 

 


 
 
روز زن مبارک!
نویسنده : مهشید - ساعت 12:13 روز پنجشنبه 13 خرداد1389
 
 

 

عشق یعنی مادر،

صبر یعنی یک زن،

مهر یعنی دختر،

نور یعنی خواهر،

هرچه هستی، عشق یا صبر، مهر یا نور،

روزت مبارک!


 
 
زایمان گربه
نویسنده : مهشید - ساعت 12:23 روز سه شنبه 7 اردیبهشت1389
 
 

وقتی بچه بودم از دیگران می شنیدم که گربه وقتی بچه هاش به دنیا میان یکی دوتاشو می خوره تا جون بگیره و بتونه به بقیه شیر بده!!! همیشه برام سوال بود که مامان گربه چطور انتخاب می کنه که کدوم بچشو بخوره! و همیشه هم دلم واسه بچه گربه کوچولویی که با چشمای بسته خورده می شد می سوخت! وقتی اولین زایمان طبیعی یکی از گربه هام رو در خونه دیدم فهمیدم که مامان گربه هم مثل همه مامانهای دیگه دنیا مهربون و فداکاره! گربه مادر بچه هاشو نمی خوره، جفتشون رو می خوره و بچه گربه تازه به دنیا اومده رو تمیز می کنه و زمینه رو برای به دنیا اومدن توله بعدی آماده می کنه. در واقع اونهایی که فکر می کردن گربه داره بچشو می خوره، اونو در حال خوردن جفت دیده بودن!

 

گربه مادر در حال زور زدن برای به دنیا آوردن بچشه. اون درد می کشه ولی مثل انسان فریاد نمی زنه. جز ناله ای از ته گلوش، هیچ صدایی ازش در نمیاد.

 

توله به دنیا میاد! مادر اونو بو می کنه و با زبانش تمیزش می کنه.

 

مادر جفت رو می خوره و از تولش جداش می کنه و شروع می کنه به تمیز کردن توله تازه به دنیا اومده

و خودش رو برای به دنیا آوردن توله بعدی آماده می کنه.

وقتی همه بچه ها به دنیا اومدن، با خیال راحت ولی با جسمی خسته دراز می کشه تا توله ها رو از شیره جونش سیراب کنه.

 


 
 
عید بر همگی مبارک!
نویسنده : مهشید - ساعت 23:11 روز جمعه 28 اسفند1388
 
 

 

 

آخ که چقدر دلم از این عیدهای توی نقاشی می خواد. همه خانواده دور هم، پدر خانواده قرآن به دست یا در حال تفال زدن با حافظ، بچه ها مشغول شیطنت و در انتظار تحویل سال و بازکردن قرآن و بوی اسکناس نو، تخم مرغهای رنگی، ماهیهای رقصان در آب، سنبل، سیر، سنجد، سماور! و اون گربه ها !

 

هرسال که بزرگتر می شم احساس می کنم بوی عید رو دیگه کمتر متوجه می شم. دیگه رنگ و بوی سابق رو در عیدها نمی بینم. یا احساس من ضعیف شده، یا واقعا با دور شدن از اصل و نصب آریاییمون داریم رسم و رسوم قدیمی و قشنگمون رو هم مدرنیته و کم رنگ می کنیم.

به هرحال عید با هر رنگ و بویی که داشته باشه، حس نو شدن و تازه شدنه. حداقل درختها و گربه های مست اینو هنوز باور دارن! صدای شاد گنجیشکها و یاکریم هایی که باز اومدن مثل هرسال بهار توی بالکن خونه مهمون ما بشن و با خودشون بوی زندگی دوباره رو به ارمغان آوردن. اینها همه قشنگن و بهانه ای که از خدا به خاطر اینهمه تازگی تشکر کنم. خدایا! از اینکه یه فرصت دیگه دادی تا یه بار دیگه صدای زنده شدن زمین رو بشنوم ازت ممنونم. لطف کن تا آخر سال باهام باش و تنهام نذار. هواست به همه آدمها و موجودات روی کره زمین باشه. هوای هممون رو داشته باش. مرسی خدا جون! عیدت مبارک!

 

 


 
 
ماهی سیاه کوچولو!
نویسنده : مهشید - ساعت 11:37 روز جمعه 7 اسفند1388
 
 

همیشه آرزو داشتم یه کوله پشتی بردارم و تک و تنها برم سفر. برم دور دنیا رو بگردم. جاهای دیدنی رو ببینم . از قشنگیها لذت ببرم. از ترسناکهاش بترسم. از عجیب هاش تعجب کنم. همیشه فکر می کردم جاهای دیگه دنیا رو باید دید. تصورم از جهانگردی یه آدمی بود که کنار یه جاده بی انتها ایستاده و دور تا دورش هیچ احدی نیست. خسته که شد می شینه رو چمدونش! ماشینی اگه رد شد انگشت شصتشو اشاره کنه به جهتی که می خواد بره و بعد که ماشینه واستاد بپره بالا و بره. خلاصه که من ماهی سیاه کوچولو بودم!

بزرگتر که شدم، خداوند اینترنت رو آفرید! منم با یک صفحه مستطیلی ۳۰ *۲۰ و یه ماسماسک به اسم موشواره رفتم جهانگردی! اونجا بود که نظرم نسبت به دنیا عوض شد. نسب به زیبایی ها . . .

دیدم که بعضی چیزها خیلی زیبا هستن ولی ترسناکن.  

 

خیلی چیزها زشتن ولی زیبا هستن.

 

خیلی جاها رفتم که ساده بود ولی عجیب.

خیلی دوستها پیدا کردم که دشمن بودن.

چیزهایی دیدم که روی دوپا راه می رفتن. حرف می زدن، نقشه می کشیدن و خیلی شبیه انسان بودن .

در عوض انسانهایی دیدم که قلب داشتند، عاطفه و وفا داشتند ولی شبیه انسان نبودن! روی چهارپا راه می رفتن و تو چشماشون که نگاه می کردی شرمنده می شدی.

بعد دیدم که آسمون همه جا سیاهه! هیچ فرقی نداره. آسمون واقعی تو قلب انسانهاست. گاهی ابریه مثل الان من. گاهی سرد می شه و یخ بندونه، گاهی هم گرم و پرفروغه.

مدتها گذشته. دلم هوای جهانگردی کرده. ولی نه این جهان. اینجا رو یه موجود که اسم خودشو گذاشته انسان از بین برده. دوست دارم برم جای دیگه. یه دنیای دیگه. جایی که همه چیز شبیه خودش باشه. اونجا که عاطفه و اطمینان بیداد می کنه. زمین گرد نیست که یه روز به آخرش برسی ، همینطور بری. از دیو و دد ملول نباشی! باهاشون خوش باشی. انسان هم آرزوت نباشه!   


 
 
روز ملی حمایت از حیوانات
نویسنده : مهشید - ساعت 14:47 روز شنبه 26 دی1388
 
 

 

در ایران قدیم جشنی رایج بوده به نام جشن بهمن‌گان. در این جشن مردم از خوردن گوشت پرهیز می‌کردند و با خوردن غذاهای گیاهی گرد هم جمع می‌شدند. جشن بهمن‌گان در روز بهمن از ماه بهمن بر پا می‌شود. این روز به روایتی همان بیست و ششم دی‌ماه است و به روایتی دیگر دوم بهمن‌ماه. دوستداران محیط زیست و حامیان حیوانات در تلاشند تا جشن بهمن‌گان را به عنوان روز ملی حمایت از حیوانات در تقویم رسمی ایران ثبت کنند.

با اینکه این ایده دور از ذهن به نظر می رسه و با رفتاری که متاسفانه این روزها مردم ایران با هم دارند، دیگه خیلی امیدی نیست که نسبت به حیوانات رئوفت نشان بدن ولی شاید با روند رو به رشد وبلاگها و سایتهای تخصصی در زمینه حمایت از محیط زیست و حیوانات، در سالهای آینده شاهد ایرانیانی باشیم که به اجداد آریاییشون نزدیکتر بشن و با طبیعت و حیوانات مهربانتر . برای این کار باید همه تلاش کنیم و با فرهنگ سازی صحیح و به دور از هرگونه افراط و تفریط ، در جوی سالم این فرهنگ رو جا بیندازیم که حیوانات هم جزئی از آفرینش بی نظیر خداوندی هستند و فقدان حتی یکی از آنها باعث می شه تا زمین عضوی رو از دست بده.

ساده ترین کارهایی که می تونیم در این روز انجام بدیم تا این روز رو پاس بداریم اینه که حداقل در این روز ازخوردن غذاهای گوشتی پرهیز کنیم. با غذاهای متنوع و لذیذ گیاهی سفرمون رو رنگین کنیم. پرندگان رو هم به ته مانده سفره هامون مهمون کنیم. اگر سگی رو در گوشه ای دیدیم به جای پرتاب سنگ، به چشمهای مهربونش نگاه کنیم و اوج زیبایی خلقت رو در چشمهای مهربانش ببینیم. اگر گنجشکی روی شاخه ای دیدیم به جای نگاه کردن از مگسک تفنگ، از مردمک چشمها بهش نگاه کنیم تا زیباییهاشو دو چندان ببینیم. که هیچ هنرمندی قادر به خلق اثر هنری به چنین زیبایی نیست. و خدا رو شکر کنیم که اشرف مخلوقات هستیم نه بدین معنا که صاحب و مالک جسم و روح سایر مخلوقاتیم بلکه به عنوان یک نگهبان و مغز برتر برای اندیشیدن به خلقت خداوندی و درس گرفتن از آفرینش.


 
 
"واحد 29"
نویسنده : مهشید - ساعت 11:0 روز پنجشنبه 10 دی1388
 
 

 

پسرک صدای بچه ها رو از کوچه می شنید. فکر کرد هنوز ادامه خوابشه ولی نه، بیدار شده بود. به محض اینکه چشماشو باز کرد قلبش شروع به تپیدن کرد. هیجان دیروز دوباره همه وجودشو فرا گرفت. با خودش گفت یعنی می شه نرفته باشه؟ دیگه تحمل نداشت. دستاشو از تخت آویزون کرد و سردی عصا رو احساس کرد. دوتا عصای فلزی رو به سمت خودش کشید. به سختی لب تخت نشست. عصا رو زیر بغل گرفت. درد زیر بغلش براش عادی شد. از یادش رفت. نفهمید فاصله در آپارتمان تا پارکینگ مجتمع رو چطوری عصا زده. رنوی قرمز خاک گرفته هنوز سرجاش بود. جایی که پارک شده بود روی دیوار با رنگ سبز نوشته بودن "واحد ۲۹ ". نزدیک ماشین که شد ایستاد. صدای قلبش به وضوح شنیده می شد. یکی از عصاها رو به در ماشین تکیه داد و با تکیه به عصای دوم کف پارکینگ نشست. دل توی دلش نبود. " وای یعنی هنوز اونجان؟" دیگه صبر نکرد. خم شد و فشار بدنش رو روی پاهاش که تا زانو بیشتر نبودن انداخت. گربه مادر با سه تا توله چند روزش زیر ماشین روی کارتونی که حتما برای جلوگیری از ریزش روغن روی کف پارکینگ انداخته بودند خوابیده بود و توله ها خواب و بیدار سینه مادر رو می مکیدند.چشمهای گربه مادر گرد و پر از وحشت شد. در حالتی مردد بین گریختن و ماندن در کنار توله ها. پسر چشمهاشو از مادر به توله ها دوخت. چقدر شیرین و ظریف بودن. چشمهاشون هنوز بسته بود. با آرامش و بی خبر از اطراف در گرمای آرامش و امنیت مادر لم داده بودن و شیر می خوردن. دلش هوای مادرش رو کرد. بغل مادرش همینقدر گرم و امن بود. سرمای کف پارکینگ از شلوار گرمکن نازک که پاچه هاشو با سنجاق تا زانو بالا زده بودن میگذشت و تن پسر رو کم کم بی حس می کرد. نفسهاشو حبس کرده بود که مبادا صدای ضربان قلبش یا نفسهای تندش گربه رو بترسونه. آروم دستش رو به بدنه ماشین گرفت و بلند شد. باید زود می رفت. قبل ازاینکه بقیه بچه ها یا یکی از ساکنین سر برسن و اونو در این وضع ببینن. حتما مشکوک می شدن و زیر ماشین رو نگاه می کردن و اونوقت . . .

وقتی وارد آپارتمان شد تازه فهمید چقدر سردش بوده. مادربزرگ هنوز خواب بود. دایی هم صبح زودتر رفته بود دانشکده. باز به فکر گربه افتاد. احساس کرد اگر پاهاش ، مادر و پدر و خواهر کوچولوش رو خدا توی اون تصادف لعنتی ازش گرفته، در عوض این گربه با بچه هاش اومدن اینجا تا یکمی از بار غمهاش برداشته بشه. روی تخت نشست. باز توی رویا خودش رو دید که با بچه گربه ها که حالا بزرگ شدن بازی می کنه. حتی می دید که مادر گربه ها بچه ها رو یکی یکی روی تخت اون میذاره تا باهاش بازی کنن. توله ها با هم بازی می کردن و همدیگه رو گاز می گرفتن. از فکر شیطنت بچه گربه ها از ته دل خندید. دستهاشو بالابرد و از خدا به خاطر هدیه جدیدش تشکر کرد. تصمیم گرفت فردا صبح کمی از غذای امروز ظهر رو با خودش برای گربه ها ببره . . .

آفتاب تازه دراومده بود که بیدار شد. دیشب برف زده بود. دوباره فکر دیروز قبل از هرچیز دیگه ای به ذهنش اومد. دست کرد زیر بالش و چند تکه استخون باقی مونده از ناهار دیروز رو که توی پلاستیک پیچیده بود برداشت و توی جیب گرمکن چپوند. عصاها رو برداشت و به سرعت از رختخواب بیرون پرید . . .

وقتی به آپارتمان برگشت مستقیم به اتاقش رفت و خودش رو روی تخت انداخت. انگار خودش رو می دید. کف پارکینگ ایستاده بود و به کلمه " واحد ۲۹ " خیره شده بود. توی جیب گرمکن کیسه استخونها قلمبه و گرم بود. رنوی قرمز سر جاش نبود. کارتون روغنی طوری کف پارکینگ افتاده بود که انگار هیچوقت گربه ای روش نخوابیده و به بچه هاش شیر نداده! نمی دونست چه احساسی داره. همه چیز خالی بود. پوچ بود. حتی دوست نداشت به خدا نگاه کنه. مادر بزرگ داشت با خانم همسایه صحبت می کرد. خانم همسایه نگران بود. دایم می گفت که نمی دونه این " نکبتی ها" از کی اینجا هستن. می گفت که حتما باید امروز دخترش رو که حاملس ببره دکتر که خدای نکرده بچش به خاطر این " نکبت ها" مریضی چیزی نگیره. مادربزرگ هم شکایت می کرد که روز به روز یه " مشکل جدید" به مشکلات این مجتمع اضافه می شه. از خانم همسایه تشکر می کرد که شوهرش توله هارو توی گونی کرده و تحویل آشغالی داده. می گفت گربه گندهه وقتی بیاد ببینه توله ها نیستن دمشو می ذاره رو کولش و می ره! 

پسرک خسته تر از اونی بود که به بقیه حرفها گوش بده. نوشته سبز " واحد ۲۹" از جلوی چشمش دور نمی شد. دوباره همه صحنه های تصادف به یادش می اومد. ماهها سعی کرده بود فراموش کنه. حالا دوباره همه چیز تازه می شد. چیزی به پشت پنجره خورد و صدایی داد. برگشت و نگاه کرد. یه کبوتر سفید بود. زیبا مثل برف. پسر چند لحظه بهش خیره شد. بعد با نفرت پشتش رو به پنجره کرد و لحاف رو روی سرش کشید. "نه! نباید دوستش داشته باشم! به هرحال آدم بزرگها یه روز اونو هم از من می گیرن . . . " 


 
 
س مثل سرما!
نویسنده : مهشید - ساعت 11:46 روز چهارشنبه 20 آبان1388
 
اینقدر همه چیز زود می گذره که حتی تصورشم نمی تونی بکنی. هرچی سعی می کنم نوشته ها تکراری نشه نمی شه. چون روزها مثل برق وباد گذشته و دوباره سرما با شروع فصل سرد در راهه. به این فکر کردم که شاید خیلیها حوصله نداشته باشن سری به آرشیو زمستان پارسال بزنن و ببینن چی نوشته بودم. همون صحبتهای تکراری! حیوانات بی پناه، سرما، گرسنگی و . . .

 

نمی دونم چه اندازه تونستم تاثیر گذار باشم. سال پیش چند نفر در این سرما به انسانها و حیوانات بی پناه کمک کردن؟ فقط به خودم امید میدم که انسانهای مهربان روز به روز بیشتر می شن. وجدانها بیدار می شه و به همدیگه بیشتر کمک می کنن. تویی که اینقدر مهربون و خوبی که به اینجا سر می زنی و منو خوشحال می کنی، دوستت دارم چون حال همنوعاتو می فهمی. حال موجودات بی پناه و حیوانات سرمازده رو احساس می کنی. ممنونم ازت که باقی غذاتو برای حیوونا می ذاری. لطف داری که فقیر کوچتون رو به یک وعده غذای گرم دعوت می کنی. خدا هرچی می خوای بهت بده که گوشه پارکینگ مجتمعتون یه چندتا کارتن واسه گربه ها گذاشتی و ظهرها ته سفرتو واسه گنجیشکا می تکونی توی حیاط و پشت پنجره. یا تویی که پنجره موتورخونه ساختمون رو باز کردی تا گربه سرمازده یک شب راحت و دور از ترس سرما و شکنجه آدمهای بی وجدان تا صبح سر کنه. صبح که می ره بیرون به جاش واست پولی  نگذاشته ولی در عوض اگه سرتو بالاکنی، کلی فرشته دارن بهت لبخند می زنن. . .

 


 
 
بازهم روز دامپزشکهای مهربان!
نویسنده : مهشید - ساعت 14:20 روز سه شنبه 14 مهر1388
 
 

بازهم روز دامپزشک شد! یکسال مثل برق و باد گذشت. در این یک سال حیوانات زیادی به دامپزشکها نیازمند شدند. عده ای خوب شدند و به آغوش صاحبانشون برگشتن. عده ای هم از دنیا رفتند و الان در بهشت هستند. برای همه دامپزشکهای زحمتکش آرزوی موفقیت و بهروزی در زندگی دارم.

 


 
 
چرا گربه خیابانی شدم؟!!!
نویسنده : مهشید - ساعت 12:27 روز شنبه 21 شهریور1388
 
 

همیشه به این فکر می کنم که من چرا یک گربه خیابانی به دنیا آمدم!

 

از اینکه گربه خیابانی باشم نفرت دارم، چون :

از کودکی گرسنه، آواره و مریض بودم . . .

 

یعنی درست از وقتی که آدم دوپاها مادرم را بی هیچ دلیلی کشتند ،

و من دیگر رنگ آرامش را ندیدم،

هر روز سوژه بازی و خنده عده ای بی رحم بودم که مرا به چشم وسیله ای برای بازی و تفریح میدیدند نه یک موجود زنده خدا،

 

از ترس خورده شدن و اسارت در فلاکت بار ترین مکانهای دنیا، همیشه فراری بودم و هیچگاه در زندگی آرامش ندیدم،

 

خوردن یک دل سیر غذا بدون وحشت و هراس همیشه رویای شبهای من بوده،

 

ولی جز گرسنگی در بیداری چیزی قسمت من نبود،

 

و من جز ذره ای محبت چیز دیگری از خدا نخواستم،

در دنیایی که پول حرف اول را می زند، به این فکر می کنم که کاش من هم یک گربه ملوس گرانقیمت بودم، مرفه و بی درد . . .

 

و این افکار همیشه همراه من خواهد بود،

وقتی برای تکه استخوانی کوچه ها را زیر پا می گذارم،

وقتی از ترس چوب و لنگه کفش و سنگ مسیرم را در جوهای آلوده و خیس ادامه میدهم،

وقتی روزم را در فکر له شدن زیر چرخ ماشین رانندگان بی دقت شب می کنم،

وقتی به آوارگی و مرگ توله هایم در حالی که هنوز چشم باز نکرده اند می اندیشم،

 

و وقتی به این فکر می کنم که خدا چقدر از این نقطه از زمین فاصله دارد . . .

 

 

 


 
 
چشم گربه !
نویسنده : مهشید - ساعت 0:34 روز یکشنبه 4 مرداد1388
 
 

" چشم گربه "

 

 

گربه همانند انسان دارای ديد دوچشمی بوده و اجسام را سه بعدی می بيند با اين وجود , چشم گربه که برای ثبت حرکات طراحی شده است تفاوت های زيادی با چشم انسان ها دارد, مردمک چشم گربه برخلاف مردمک چشم ما , گرد نيست بلکه بيضوی شکل است . مردمک های بيضوی شکل نسبت به انواع گرد , خيلی سريعتر باز و بسته شده و موجب می شود که اندازه بزرگتری داشته باشد , به اين دليل يک گربه می تواند مردمک خود را به اندازه قرنيه اش ( تقريباً تا 90 % سطح چشم خود) باز کند پس موجب می شود که نور بيشتری وارد چشم شود . در چشم گربه بر خلاف چشم ما تعداد سلول های استوانه ای نسبت به سلول های مخروطی بسيار بيشتر است , بنابراين چشم گربه برای ديدن اجسام در تاريکی سازگاری بيشتری نسبت به چشم انسان ها دارد . اين جانوران رنگ های ارغوانی , آبی , سبز و زرد را می بينند اما نسبت به رنگ قرمز , نارنجی و قهوه ای کوررنگ هستند گربه ها اين رنگ ها را بصورت خاکستری می بينند . 

 

 

    نکته جالب درخشش چشم گربه ها در تاريکی است . در پشت شبکيه چشم گربه ها  لايه ای از سلول های منعکس کننده نور وجود دارد که tapetum  lucidum  ناميده می شود اين لايه ی آينه مانند ,  نور تابيده شده به شبکيه را منعکس می کند و موجب می شود که سلول های استوانه ای دو بار در معرض نور قرار گيرند , بنابراين در تاريکی بسيار بهتر از انسان ها می تواند ببينند . وجود اين لايه به همراه داشتن مردمک بيضی شکل , موجب شده است که گربه ها فقط  به یک ششم نوری که ما برای ديدن نياز داريم به وضوح اجسام را ببينند , بطوريکه در يک شب نسبتاً ابری با تعدادی ستاره , نور لازم برای ديدن گربه فراهم می شود  

 

اما در طبیعت انواع دیگری از چشم گربه وجود داره! مثل :

سنگی با نام " چشم گربه":

 

این سنگ یک سنگ گرانبهاست که برای تزئینات و جواهرات ازش استفاده می شه.

اسامي ديگر اين سنگ: چشم گربه را در زبان سانسكريت كينوزن، به پنجابي لهسينا، به هندي ديدوريه، در زبان عربي عين الهر يا عين الهريره و در زبان انگليسي cat's eye گويند.

 

 

خواص طبي سنگ چشم گربه:

اين سنگ مفرح القلوب بوده، اگر از سرمه آن استفاده گردد. بیماریهای چشم را درمان می کند. از پودر و کشته آن مسواک زده شود برای دندان ها مفید می باشد. اگر کشته آن را بر هر زخمی بگذارید، زخم را درمان می کند. استفاده از آن گلودرد و سینه درد را درمان میکند. چرک و ریه و بلغم را از بین می برد.

( منبع: پایگاه اینترنتی اطلاع رسانی سنگهای شفابخش)

و اما می رسیم به یه مورد فوق العاده زیبا بازهم به نام " چشم گربه ".  اینبار

" سحابی چشم گربه "

 

درواقع سحابی چشم گربه با عمر تخمینی 1000 سال تصویرجالبی ازیک ستاره درحال مرگ  ویا به احتمال زیاد یک منظومه دوتایی ستاره ای نا شناخته را پیش چشمان ما قرارداده است. براساس تحقیقات صورت گرفته تاثیرات حرکتی دوستاره که به دوریکدیگردرگردشند می تواند دلیل بسیار خوبی برای ایجاد ساختاری چنین پیچیده و متقارن درسحابی باشد،ساختاری که معمولا درسحابی های سیاره ای دیده نمی شود. هنگامی که  NGC 6543برای اولین بار با طیف سنجی مشاهده گردید طیف آن حاوی خطوط نشری  بود که علاوه بروجود ستاره های چند گانه دراین ناحیه ،وجود ابرهای گازی پراکنده را نیز نشان می داد.

( منبع: پایگاه اینترنتی ماهنامه نجوم)

 

 



 


 

 


 
 
مرد گربه ای!
نویسنده : مهشید - ساعت 10:46 روز جمعه 12 تیر1388
 
 

 

CAT MAN

 

 

همه چیز از شبی شروع شد که " دنیس آبنر " (Dennis Abner)  از سانفرانسیسکو ، در خواب یک رئیس سرخ پوست رو می بینه و رئیس بهش می گه که باید راه و روش زندگی ببرها رو دنبال کنه. البته دنیس در اون زمان اطلاع نداشت که سرخ پوستها در آمریکا زندگی می کنن و ببرها در آسیا! اون تنها فکر کرد که این ممکنه یک مثال تشبیهی باشه! مثل جمله " استراحت بیشتری بکن دنیس! " چون ببرها بیشتر در خواب هستن. دنیس در اون زمان فکر نمی کرد حتی عکسی از یک ببر رو دیده باشه! اون فکر کرد که این جنبه از زندگی ببرها خیلی بهتر از بقیه هست. از اونجایی که دنیس مرد نازنینی بود، دنباله خوابش رو گرفت. شاید اگر هرکس دیگه ای این خواب رو دیده بود، ممکن بود جنبه های دیگه ای از خواب رو سرمشق خودش قرار بده، مثل بعضی از عادات غیرمانوس وحشی گریهای ببر. دنیس می گه: من میدونم که اینجا ببرها در باغ وحش، می تونن پشتشون رو به شما بکنن و ادرارشون رو تا ده فوت به هوا فواره کنن! البته این برای زمانی هست که اونها واقعا دیوانه شده باشن ولی دنیس این کار رو نخواهد کرد یا امیدوار هست که اینطور نباشه!

 

 

به هرحال اولین کاری که دنیس کرد خالکوبی اطراف چشمهاش بود و پس از اون دنیس بیش از ۱۵۰ هزار دلار به علاوه ۲۰۰۰ ساعت و در حدود ۲۵ سال وقت صرف کرد تا بتونه شبیه یک ببر واقعی بشه.

 

 

لب بالایی تغییر شکل داده شد تا امکان کاشت دندانهایی به شکل ببر در فک فراهم بشه. سپس دندانها مرتب شدند. اون لنزهای چشمی سبز استفاده می کنه که در قسمت عنبیه همانند چشم گربه سانان شکاف دارن. گوشهاش به سمت بالا کشیده شدن . همچنین دوازده رشته سبیل در دو طرف بالای لبها براش کاشته شده و تمام بدنش با طرحهای راه راه خالکوبی شده. دنیس به صورت قانونی اسمش رو به مرد گربه ای " cat man " تغییر داد. همانند موهای ببرها سرش رو به رنگ نارنجی در آورده اما این تازمانی هست که راه حلی برای ثابت کردن کاکل های نارنجی روی سرش پیدا کنه و همچنین بتونه پوست طبیعی ببر رو به سراسر بدنش پیوند بزنه که هزینه ای در حدود 100 هزار دلار در بر داره. . .

 

 

منبع: http://www.anomalies-unlimited.com/Catman.html


 
 
فاجعه . . .
نویسنده : مهشید - ساعت 19:9 روز سه شنبه 12 خرداد1388
 
 

   

 

موبایلم زنگ می خورد. از خواب بیدار شدم. ساعت ۳ ظهر بود. خواستم جواب ندم و دوباره بخوابم ولی شماره آشنای شبنم وادارم کرد جواب بدم. یک هفته پیش یه گربه چهارماهه شیطون و بازیگوش رو براش برده بودم. از اون به بعد هر چند ساعت زنگ می زد و از احوالات پیشی کوچولو برام تعریف می کرد. منم که تشنه شنیدن. با حال اون حال می کردم. اسم کوچولو فانتوم بود. سیاه با چشمای زرد. از اونهایی که عاشقشونم. یکی از بچه ها فانتوم رو از کوچه پیدا کرده بود. سپرده بود اگه کسی خواست خبرش کنم. شبنم قبلا هم گربه داشت. می تونست کیس مناسبی باشه. بهش قولشو دادم کلی هم سفارش مثل همیشه . . .

شبنم پشت خط بود، صداش می لرزید، هق هق می کرد. دلم هری ریخت. فقط صورت فانتوم جلو چشمم بود . نمی دونم چرا فکر نکردم شاید برای کس دیگه ای مشکلی پیش اومده. خدایا دوباره نه . . .

- چی شده شبنم؟

- آخ فانتوم! مهشید فانتوم مرد! کشتنش! ( شبنم زد زیر گریه)

مثل کسی که از قبل همه چیو می دونسته آرومش کردم.

- چرا اینجوری شد؟ رفته بود تو کوچه؟ ماشینی چیزی . . .

- نه! نه! دکترا کشتنش! طفل معصومو کشتن . . .

یه ربع باهاش کلنجار رفتم تا مثل آدم حرف بزنه و بگه چی شده. باورم نمی شد چی می شنیدم. شبنم گفت دو روز قبل گربه رو می خواسته ببره دامپزشکی واسه واکسن. یه دانشمندی! اطراف مطب دکتری که من بهش معرفی کرده بودم باهاش سر صحبت رو باز می کنه و بهش می گه واسه چه می خوای ۴۰ تومن بدی اینجا واکسیناسیون کنی؟! ببر دانشکده دامپزشکی! اونجا ۱۰ تومن می گیرن می زنن!!! شبنم بدون اطلاع من یا حتی صحبت با دکتر معرفی شده ، رفته بود و کاری که نباید بشه شد. همون قصه تکراری: انتخاب اشتباه، داروی اشتباه، عضله اشتباه، فلج، مرگ با درد و زجر و بدبختی فقط به خاطر ۳۰ هزار تومن. . .

دیگه برام مهم نبود شبنم چی میگه. فقط به گوشی موبایل جدیدش فکر می کردم که ۷۰۰ تومن ارزش داشت و می شد خیلی باهاش گربه خرید . . .